تبليغاتX
دست نوشته های ساده ی من
هیچ چیز مهم نیست ...
هیچ چیز مهم نیست ...

هیچ چیز مهم نیست .... خدا میدونه تا کی میتونم خودم رو با این کلمه اروم کنم ... یه چیزایی مهمه ...


I tried to be someone else
But nothing seemed to change
I know now, this is who I really am inside
Finally found myself
Fighting for a chance
I know now, this is who I really am

دوشنبه هشتم شهریور 1389 |

 

مرگ من

هر کی یه عمر آنلاینی داره ! تا ابد که پای اینترنت نمیتونیم بمونیم ! به نظر میرسه که منم دارم نفسای آخر عمر آنلاینم رو میکشم ! عمر آنلاین هیچ موقع کامل تموم نمیشه ! ولی همین که 1 ماه 1 بار بتونی آن بشی تقریبا تموم شده حساب میشه ! این دنیای مجازی بهترین جا بود واسه من ! به شخصه توی روابط اجتمایی من تاثییر زیادی گذاشت ! اولین مرگ آنلاین من موقعی بود که ای دی اس الم رو دادم و تقریبا چند روز یه بار آن میشدم ! ولی با این وبلاگ یه بار دیگه بدنیا اومدم ! این دومین مرگمه ! با رفتن به دانشگاه دیگه نمیتونم زیاد آن شم ! متاسفانه دانشگامونم وضع اینترنتش خیلی خرابه ! ولی هیچ موقع آی دیم ... بلاگم ... و دوستام رو فراموش نمیکنم !

میام ... آپ میکنم ...  آن میشم ... ولی دیر به دیر ...

من نمیخوام ترکش کنم اینترنت رو ! چون هیچ ضرری که بهم نزده هیچ کلی سودم داشته ! وقتی خودم رو با حمزه ی 2 سال پیش مقایسه میکنم میبینم که اینترنت اثر زیادی رو شخصیت من داشت ... دوستای زیادی پیدا کردم ... 4-3 تا از این دوستا به دنیای بیرون هم منتقل شدن ! تقریبا بهترین دوستام بودن که تونستن به دنیای بیرون بیان و ارتباطمون قطع نشه ! چون به این دنیای مجازی اعتمادی نیست ! فقط کافیه که مثلا تلفن خونتون قطع شه ... آی دیت یا بلاگت هک شه ... پسوردت رو فراموش کنی... و هزار بلای دیگه که ممکنه سرت بیاد تا نتونی آن بشی و ارتباط قطع میشه ! ولی تو دنیای واقعی اینطوری نیست !

خلاصه اینکه من تو این دنیای مجازی , رفیق ... دوست ... بهترین دوست ... خواهر ! .... مامان ! .. داداش ... رئیس ... کارمند ! ... معلم ... دانش آموز  و هزار چیز دیگه داشتم ! و هنوزم دارم .... ولی مثل اینه که بخوای برای درسات به یه شهر دیگه بری ( که همینطورم هست ) و از تموم این چیزا و کسایی که باهات بودن خداحافظی کنی ... با این که میدونی بازم میبینیشون ... ولی کمتر ... پس

دوست ... رفیق .... بهترین دوستم ... خواهر ( آجی ) ... مامان ... رئیس ... کارمند ... معلم  و دانش آموزای اینترنتیم ! من بخاطر دانشگام دارم میرم شمال ! اونجا هم نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم ... شما رو بخدا سپردم ... بهم قول بدین که فراموشم نکنید ... و من و بلاگم رو تنها نذارید ... خوب دیگه اتوبوسم داره حرکت میکنه ...

خدافظ ... دوستون دارم ... واسم نامه بنویسید ... خــــــــــــــــــــــــــــــدافظ ....


سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 

امانتی ...

جاده بازم طلبید مارو !

داریم ساعت 4 بعد سحری راه می افتیم واسه شمال ...  خیلی وقت بود که آهنگ لایت گوش نداده بودم ! آهنگ هتل کالیفرنیا و shape of my heart دوتا آهنگ هایی هستن که هیچ موقع از گوش دادنشون خسته نشدم و اندازه ی یه دنیا باهاشون خاطره دارم ... الانم دارم گوش میدم و تو فضا هستم !

برنامه ریزی های بابام همیشه اینجوریه ! هیچ موقع نمیگه کی بر میگردیم ! همیشه بدترین وضعیت رو میگه ! بدترینش هم 1 مهر هست ! البته مطمعن باشید که تا اینقد طول نمیکشه ! ولی امکانش هم هست ! خلاصه اینکه دلم واسه همتون تنگ میشه ... چراغ بلاگ رو روشن نیگه دارید تا برگردم ... سپردمش دست شماها !


چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

 

خواب عجیب ...

سلام ! دیشب خواب عجیبی دیدم ...


دقیقا نمیدونم خوابم از کجا شروع شد ... یه آلبوم دستم بود داشتم نیگاه میکرم عکسای کلاسای درس بود ! خیلی هاش رو نمیشناختم  یه داشتم عکس یه کلاس رو میدیدم که دیدم تو کلاس نشستم و معلم دینی سال دوم راهنماییمون هم داشت صحبت میکرد ... هی میخواست یکی رو ببره پای تخته که بچه ها میترسیدن و از دستش فرار میکردن ... خلاصه اینکه یکی از دوستام رو که میشناختمش بلند کرد و رفت پای تخته و یهو دیدم داره به زبان روسی یه چیزایی میخونه ... تازه فهمیدم که شعر تاتو هست (t.a.t.u) هست که داره میخونه ... وقتی به کلاس نیگاه کردم دیدم که دختر و پسر قاطی شده کلاس ! آهنک Not Gonna get us رو میخوند ! خیلی جالبه ! من زیاد این آهنگ رو گوش ندادم ولی دقیقا تمام کلمه هارو کامل میگفت ! دختر و پسر ها هم لباساشون مثل لباسای مهمونی بود ... یه دختره هم بغلم نشسته بود و تا آخر خوابم هم همرام بود ولی آخرشم نفهمیدم کی بود ! به ته کلاس نیگاه کردم دیدم 2 تا دختر های تاتو هم نشستن ته کلاس و دارن خیلی با حس شعر خودشون رو میخونن ... همون قیافه بودن فقط سنشون 17-18 ساله میزد ... برگشتم و نگاه کردم به صحنه دیدم دیگه دوستم نیست و یه زن داره شعر رو میخونه و کلاس هم تبدیل شده به سالن که مثل یه نیمچه کنسرتی شده و دیدم که دختر و پسر قاطی شدن و اون 2 تا دختر تاتو هم اومدن بغل من و دارن بالا پایین میپرن ... جالب این بود که کسی بهشون زیاد توجه نمیکرد و مثل 2 تا دختر معمولی وسط جمعیت بودن  ... داشتم با این دختره که همش همرام بود صحبت میکردم که آهنگ تموم شد ! بعد که آهنگ تموم شد رفتیم طرف تاتو اینا و دیدم که فارسی صحبت میکنن ... خیلی باحال بود ! من با جولیا یا همون yulia (دختر مو کوتاهه) صحبت میکردم و اون دختره که همش هم همرام بود با اون یکی ... دقیقا یادم نمیاد چی میگفتیم ولی داشتیم از آهنگشون تعریف میکردیم ... خیلی هیجان داشت که با t.a.t.u داشتم از روبرو صحبت میکردم ! نمیدونم چقد صحبت کردم که معلم دینیمون ازدر اومد تو و گفت که تو این کلاس چیکار میکنیم !  خلاصه کل پسرارو برداشت و منم همراشون رفتم ... بدون اینکه از جولیا و اون دختره که همش باهام بود خداحافظی کنم ... از کلاس که چه عرض کنم ! از کنسرت که اومدیم بیرون دیدم که توی راهروی مدرسه ی راهنماییمون داریم دنبال معلم دینیمون راه میریم .... کم کم صداها داشت کم میشد ... نور داشت زیاد میشد ... عین یه پرده ی نمایش که روش نور میندازن ... کم کم حواسم داشت از خواب پرت میشد ... سعی میکردم که رو خواب تمرکز کنم ولی نمیشد ... داشتم بیدار میشدم ... انگار که اون پرده ی نمایش پلکام بودن و نور داشت از بیرون پلکام میومد داخل ... تقریبا هواسم از خواب کلا پرت شده بود ... کم کم فهمیدم که دیگه بیدار شدم ... ولی سعی میکردم که خوبام رو ادامه بدم ... بعد فهمیدم که این دیگه خواب نیست .. مثل فکر کردن میمونه و خودم میتونم همه چیز رو کنترل کنم ... من بیدار شده بودم ... اومده بودم تو دنیای واقعی ... خیلی سخت بود که بفهمی کل چیزایی رو که دیدی یه خواب بوده و هیچ موقع واقعیت نداشت ...

یه چند تا نکته مونده بود که میخواستم بگم ! 

پ . ن : معمولا سالی 1 بار خواب میبینم و خوابام هم یا بی سر و ته ان یا یادم میره !

پ.ن : من طرفدار تاتو نیستم و خیلی وقته که آهنگاشون رو گوش ندادم ولی نمیدونم چرا اومدن تو خوابم !

پ . ن : معمولا آدما خواننده هایی که دوسشون دارن و طرفدارشونن رو خوابشون رو میبینن ... من برعکس شدم ! حس میکنم که علاقم به گروه تاتو بعد از این خواب بیشتر شده !

پ . ن : آخرشم نفهمیدم که این دختره که باهام بود و همش داشتیم با هم حرف میزدیم کی بود ! 

پ . ن : خواب جالبی بود ! دوس نداشتم که بیدار شم هیچ موقع از این خواب ! باید ببینم تعبیرش چی میشه ...

پ.ن : هنوز هم تو جو خوابم هستم و دارم آهنگ تاتو گوش میدم ! 

پ. ن : قیافشون و تریپاشون تو خوابم اینطوری بود !!!!!


سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

 

آخرین دانشجو ...

 سلام !

امروز صبح پا شدم رفتم بانک و يه حساب به نام خودم به همراه يه عابر بانک وا کردم ! دانشجويي هر چقد دردسر داشته باشه کلي از اين چيزارو هم داره ديگه ! بعضي موقعها فکر که ميکنم چقد يهويي و تخيلي کل موقعيت زندگيم عوض شد ! تا همين هفته ي پيش پشت يه 2 راهي بزرگ بودم که 2 تا انتخاب بود ... قبول نشدن که سربازي و خر حمالي و کارگري پشتش بود ... قبول شدن که زندگي راحت دنياي دانشجويي و عزيز بودن پيش همه بود ! خيلي واسم مهم بود ! ولي بازم هميشه اين جمله باهام بود ... هيچ چيز مهم نيست ! اگه اينقد بيخيال نبودم يا تا الان کچل بودم یا دیونه !

این آخرین پستی بود که درباره ی دانشجویی و دانشگاه میزدم ! برمیگردیم به موضوع اصلی بلاگ از پست بعد ...


پ.ن : اگه بدونید همین 5-6 خط روبا چه دردسری نوشتم 4 بار میخونیدش !

داستان از این قراره که کم نوشتم اینارو و یه دفعه دیدم سیستم داره هنگ میکنه بدجور ! خلاصه یه کپی از کل نوشته هام سریع گرفتم و اومدم یه نات پد وا کنم دیدم که هیچی کار نمیکنه ! حتی آلت کنترل دیلیت یا کپس لاک ! هیچ چیز کار نمیکرد و نوشته هام هم تو حافظه ی کلیپ برد مونده بودن ! هیچی به جز پنجره ی چت با یکی از دوستام ! مثل این فیلما که کلا یه کامپیوتر ساخته شده واسه صحبت واسه 1 نفر ! نمیدونم چه جوری وقتی هیچ عکس العملی به کلیک یا دکمه ها نشون نمیداد میتونستم فقط و فقط با اون یه دوستم بچتم ! خلاصه تو همون صفحه ی چت اینارو paste کردم و گفتم که اینارو نیگه دار تا من یه ریستارت دستی بکنم و بیام ازت پسشون بگیرم ! D: ! خلاصه اینکارو کردم و اومدم و نوشته هامو پس گرفتم و آوردم خدمت شما اینجا ! اینم روش جدیدی بود واسه آپ کردن

پ.ن : دقت کردید که پ.ن بالایی از پستم بیشتر شد ؟ !!!!


دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

^^-_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ -^^

خونه ی ما ...

نمیدونم چجوری میتونم اتاقم رو ترک کنم ! سخته واسم ! ولی نمیتونم بگم که هیجان ندارم واسه رفتن به خوابگاه ! دلم واسه زندگی مجردی تنگ شده ! واسه ظرف هایی که اونجا افتاده و کسی نمیره بشوره ! واسه امکاناتی که نداریم ! واسه آشغالایی که رو زمین ریخته و کسی جمش نمیکنه ! البته نمیدونم محیط خوابگاه هم اونجوریه یا نه ! ولی بلاخره زندگی مجردیه دیگه !

این روزا زندگیم قشنگ تر شده ! دیدیم نسبت به همه چیز عوض داره میشه ! به زندگی به آدمای دور و برم ! آفتابم این روزا داره روشن تر میشه تو دیدم ...

مثل اینکه از زمانی که خبر قبولیم رو شنیدم کلی سنگینی از مغزم برداشته شد ! فک کنم به خاطر این سنگینی ها احتیاج داشتم که به کسی وابسته باشم ... الان حس میکنم که دیگه نیستم .... حس میکنم به تنها کسی که طعلق(اشتباه املایی ==< تعلق) دارم خودمم ! خیلی حس خوبیه حس آزادی ... از همه چیز ... نمیخوام با هیچ چیز یا هیچ کس عوضش کنم ...



دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

یه آدم بزرگ ...

شاید بزرگ شدم الان ... یعنی شدم ؟ نمیخوام بشم .... دوس ندارم مثل بقیه حرفای گنده گنده بزنم ... شعر بگم و بخونم ... دوس ندارم یه چیزی بگم که طرف مخش هنگ کنه و بگه طرف چقد بارشه ... من بارم نیست ... هیچی هم نمیدونم ... فقط میخوام حرف بزنم ... هر چیزی که باشه ... تو دنیایی بیرون خیلی جاهها حق ندارم حرفمو بزنم ... اینجا کسی نمیتونه جلوم رو بگیره ... حرفم رو میزنم ... مسخره هم میزنم ... شوخی هم میکنم ... قلمبه هم صحبت نمیکنم ... شعرم بلد نیستم ...


ولی به اینی که هستم افتخار میکنم نه به اونی که میخوان باشم ... پروفایلم رو ببین ... نوشته یه پسر ساده ... نه یه پسر فیلسوف !



پ.ن : پروفایلمم رو هم باید عوض کنم و از دیپلم به دانشجو تغییر کنم !



شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

 

حمزه ی دانشجو !

جیلینگ جیلینگ ! حمزه ی دانشجو اومد !
دانشجو شدم رفت ! همین دیشب نتیجه رو گرفتم ! بزارید واستون تعریف کنم :

بعد ظهر داشتم خسته و کوفته از سر کار میومدم که رفیقم زنگ زد و گفت که چیکار کردی قبول شدی ؟ من تازه فهمیدم که نتیجه ها اومده ! حالا خونمون هم 20-30 تا مهمون داشتیم و شلوغ و پلوغ که معلوم نبود چجوری باید نتیجه رو بهشون بگم ! هم میتونه خیلی خوب باشه اگه قبول شم و هم میتونه خیلی بد و ظایع اگه نشم ! خلاصه رسیدیم خونه ودیدیم که کارت اینترنت نداریم ! خدا رو شکری گفتم و مدارکم رو برداشتم و رفتم کافی نت دوستم ! هر چی اسم و اون عدده که رو میز میزنن (و کندیمش ) رو میزدم میگفت اشتباه زدید ! بعد 1 ساعت فهمیدم که کاغذی که آوردن مال پارسالمه ! دوباره تلپ تلپ پا شدم رفتم خونه کلی گشتم ولی پیداش نکردم !مجبور شدم از راه دوم برم و کارت ثبت نامم (همون زرده) رو برداشتم وبا شناسنامه رفتم کافی نت ! وقتی بازش کردم دیدم که ای دل غافل ! معلوم نیست چایی یا چی ریخته روش که شماره ی آخر شماره کارتم کاملا از بین رفته ! گفتم مثل اینکه قسمت نیست این نتیجه رو ببینیم ! ولی بعد 2 ساعت انواع شماره ها رو امتحان کردن آخر فهمیدم که شماره ی پاک شده 8 بوده ! زدم و نتیجه رو دیدیم ! نمیدونم چرا زیاد هیجان زده نشدم وقتی نتیجه رو دیدم ! هیجانش بعد از اینکه از کافی نت اومدم بیرون فوران کرد و وقتی جلو 20-30 تا مهمونامون اعلام کردم که دانشگاه سراسری قبول شدم دیگه خیلی خفن فوران کرد !!! خلاصه آستانه ی اشرفیه (شمال - لاهیجان) قبول شدم ! با ویلای شمالمون که دیگه آخرای ساختشه نیم ساعت فاصله داره ! خیلی جالبه چون من همه ی شهرستانای بزرگ رو زده بودم ولی دقیقا بهترین جایی رو که میخواستم قبول شدم ! تهران هم نزده بودم ! همیشه دوس داشتم تو شهرستان قبول میشدم ! (شایدم دستم به گوشت نمیرسید میگفتم پیف پیف  بو میده !!!!...)  خلاصه جزء الویت های زیر 5 ام بود ! ولی الان یادم نیست دقیقا چندمی بود ! اگه اینجا قبول نمیشدم  دوس داشتم شیراز قبول میشدم ! ولی همین شمال هم کلی عشق و حاله !

هنوزم خودم باورم نمیشه که دانشگاه سراسری قبول شدم ! خوب واسشم زحمت کشیده بودم ! 1 سال هر 2 روز 1 بار صبح تا بعد ظهر میرفتم کتاب خونه ! به جز 1 ماه آخر که ای دی اس ال نمیزاشت بخونم کل سال رو داشتم میخوندم ! خلاصه هر چی بود به خیر گذشت !

در ضمن اگه تعجب میکنی که چرا اینقد شلخته و قاطی پاتی بود کار دیدن نتیجه هام پستی که بعد از کنکور دادنم اومدم دادم رو توی ادامه مطلب بخون  تا تعجبت برطرف شه !



ادامه مطلب

جمعه سیزدهم شهریور 1388 |

 

کافر نامه (شریعتی)

خدايا کفر نمي‌گويم،


پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!


مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!


اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي


لباس فقر پوشي


غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌


و شب آهسته و خسته


تهي‌ دست و زبان بسته


به سوي ‌خانه باز آيي


زمين و آسمان را کفر مي‌گويي


نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!


اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي


لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري


و قدري آن طرف‌تر

 

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌


و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمين و آسمان را کفر مي‌گويي


نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!


اگر روزي‌ بشر گردي‌


ز حال بندگانت با خبر گردي‌


پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن


در اين دنيا چه دشوار است،


چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

است…

                                                                                   دکتر علی شریعتی

منبع = تینا !


چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |

 

ّباگ !

بلاگفا هم باگ داره ها ! اومده بودم نظراتم رو داشتم میخوندم ! تعجب کردم که چرا همه بی ربط حرف زدن ! تازه بعد 10 دیقه تازه فهمیدم که به جای نظرات من نظرات یکی دیگه رو واسم آورده ! اونم نظرات خصوصی یه بلاگ دیگه ! منم که خیلی با حیا بودم بعد 15 دقیقه (فک نکنید داشتم میخوندما ! داشتم تصمیم میگرفتم) اونو بستم و دوباره وا کردم که درست شد ! این باگ رو باید ضبطش میکردم خسارت میگرفتم از بلاگفا ! یعنی چی ؟ اومدیم و  یکی دیگه اومد پیامای خصوصی من رو خوند ! نمیگه زن و بچه نشستن اونجا راحت  سر لختی ؟!!!! عجب باگ ضایعی هم داشتا ! حالا خوبه نتونستم آدرس وبش رو پیدا کنم ! وگرنه میرفتم به باباش میگفتم !!! 


این یه مدته چقدر مهمون میاد و میریم ! خسته شدم ! نمیزارن آدم یه کم خلوت کنه با خودش ! همین ظهری بود که اومدم رو تختم با هندس فری آهنگ گوش بدم دیدم چشامو بستم و وقتی باز کردم دیدیم داداشم و زنش اومدن نشسن رو تختم دارن صحبت میکنن ! منم که هویج ! آخرش باید یه خونه مجردی بگیرم ! هم خودم رو خلاص کنم ! هم خودم !


سه شنبه دهم شهریور 1388 |

 

مامان

دیشب داشتم ول میچرخیدم تو اینترنت یه بلاگ دیدم که  خیلی جالب بود ... یه مادری بود که با پسرش صحبت میکرد تو بلاگ و بدون اینکه پسره بدونه .... مثل اینکه مادره هم قراره تا یه مدت دیگه دار فانی رو وداع بگه و پسرش این مطالب رو بخونه ! حتی نمیتونم فکرش رو بکنم که چه حسی پیدا میکنه وقتی میبینه تمام دعوا هایی که مادرش باهاش میکرده مادرش تو اون موقع دوسش داشته که میزده تو گوشش و چقد پشیمون بود.... وقتی بعد رفتن مامانش این مطلبارو میخوه چه حسی پیدا میکنه ! اسم بلاگش رو نمیگم ... شاید راضی نباشه ...

خلاصه اینکه کلی دپرس شدم که این بلاگ رو دیدم ! 



رفتم تو فکر ....

شاید مادر منم یه همچین حرفهایی داشته باشه واسه گفتن ....


دوشنبه نهم شهریور 1388 |

 

یه ایرانی اصیل !

من یه خیانتکارم ! به خودم خیانت کردم ! از خودم بدم میاد !




چون برنج خوردم ! افطاری جایی دعوت بودیم ! خلاصه کلی قسممون دادن و گفتن که توهین تلقی میکنن که من از برنجشون نخورم ! خلاصه با چشمانی حلقه زده از اشک برنج خوردم ! شرم بر من !

امروز کلا روز عجیبی بود ! از صبح تا حالا کلی اتفاق افتاد ! نظرم درباره خیلیا عوض شد ! خیلی ها هم نظرشون دربارم عوض شد ! به خیر گذشت ولی میدونم که یه لول به پایین سقوط کردم ! شاید بتونم خودم رو با گفتن هیچ چیز مهم نیست اروم کنم ! میدونم که میتونم !

امشب هم باز یه اتفاقی افتاد که هم خنده دار بود هم عجیب ! داداشم بعد از اینکه از خونه ی عروسمون اینا برگشتیم اومد تو اتاقم و اومد نشست رو تخت گفت آهنگ رو قطع کن ... یه مدت نشست و شروع کرد به نصیحت کردن درباره ی روابطم با دخترا ! فک کرده بود که عاشق شدم  ! چون جدیدا زیاد اس ام اس بازی میکنم ! یا بیشتر دارم تو اینترنت میام ! به هر حال چیزایی رو که میگفت همشون جزء اولین چیزایی بودن که من تو ارتباط با دخترا یاد گرفتم ! ولی به روم نمیاوردم و سرم رو تکون میدادم و تائییدش میکردم ! چون همین که به فکر روابط داداشش با جنس مخالفا هست بسه ! حالا بگذریم که خودم میتونم راهنمایی هایی رو بکنم بهش که بهترین زندگی مشترک رو داشته باشه ! 

داداشم پسریه که تمام خصوصیات کسی رو که باید ازش متنفر باشم رو داره !

داره متاهل میشه ولی با کسایه دیگه هست ! خیلی راحت دروغ میگه ! خیلی فک میکنه همه چیز میدونه ولی هیچ چیز نمیدونه ! تعصبش هم توسط دوستاش و جامعه بهش تزریق شده ! از روی حرکات صورتش میتونم تا ته فکرش رو بخونم ! حس میکنه اگه به کسی محبت کنه یا با کسی خوب تا کنه این ضعفش رو نشون میده ! بعضی موقعها وقتی فک میکنم حتی نمیتونم یه چیز مشترک بین خودم و داداشم پیدا کنم ! و هزاران دلیل دیگه که باید از داداشم متنفر باشم رو دارم ... ولی باز دوسش دارم ... چون داداشمه ! 

حرفاش رو هم نمیخواستم بگم ولی حیفم اومد که شما هم ازش فیض نبرید !

سعی کن سریع عاشق نشی ! سعی کن باهاش باشی لاس بزنی و باهاش فلان کارو بسان کارو بکنی ولی بهش وابستگی احساسی پیدا نکنی ! و آخرش هم ولش کنی چون چیزی که زیاده دختر ! هیچ موقع نازشون رو هم نکش ! این نشد بعدی ! نگران نباش ! چون خیلی گیر میاد ! اونم واسه پسری به شکل و قیافه ی تو ! خلاصه از این حرفای مرد سالاری و اینا ! 

موقعی که این حرفارو زد دقیقا فهمیدم که معنی یک پسر ایرانی یعنی چی !


داداشم یه پسر ایرانی اصل هست !



شنبه هفتم شهریور 1388 |

 

خیــــــــــــــــــــــــــــلی زود !

سلام ببخشید که یه مدت آپ نکرده بودم ! یه کمی مشغول بودم ! راستی هنوزم طاقت آوردما ! ولی نه با لیوان شیر و خرما ! یه کم پیشرفته تر شده ولی ورزش رو هم از اونورش اضافه کردم ! خوشحالم که تونستم ارادم رو حفظ کنم ! این چند روزه هم عروسمون خونمون بود نمیشد زیاد بیام نت ! فردا هم افطاری احتمال زیاد خونشون دعوتیم ! فک کنم بهم بخندن که گوشت و برنج نمیخورم !

این که اینترنت آدم مجانی باشه خیلی خوبه ها ! اینترنت منم مجانیه ! قضیه داره که به دلایل امنیتی نمیتونم بگم ! اینترنت مفت که باشه آدم نمیفهمه دیگه ! مثلا ظهری کارم تموم شده بود رفته بودم 1 ساعتی داشتم فیلم نیگا میکردم دیدیم تازه دیسکانکت شدم ! یادم رفته بودم دیسکانکت شم ! یاد اون روزا افتادم که آفلاین مینشستم مطالب مینوشتم و 30 ثانیه می اومدم بالا و آپ میکردم و دی سی میشدم ! شرایط خیلی زود عوض میشه ها !  خـــــــــــــــــــــیلی هم زود !


چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |

 

حمزه ی 15 گرمی !

قراره که بشم 15 گرم ! تا 1 ماه دیگه ! فقط باید یه وزنه ببدنم به پای خودم ! کم کم داره وزیدن باد شروع میشه ! ربطی به روزه هم نداره ! چون نمیگیرم ! میشه اسمش رو گذاشت رژیم !  با ماه رمضون شروع شده ولی با ماه رمضون تموم نمیشه ! گفتم 1 ماه ولی قرار نیست تا 1 ماه تموم شه ! بزارید یه کم روشن کنم قضیه رو ! این یه رژیم واسه کوچیک کردن هیکل ... کم کردن وزن و ایناست ... ولی دلیلش یه چیز دیگست ... امتحان اراده ی خودم ! که ببینم چقد میتونم بدون خوردن چیزایی که بهش عادت داشتم طاقت بیارم ! گوشت نمیخورم ... برنج هم نمیخورم .... فعلا چیز عمومی دیگه ای به ذهنم نرسید که حذفش کنم ! یه جور گیاهخواری هم میشه گذاشت اسمش رو ! حمزه ی گیاه خوار !  ولی یه چیزی فراتر از گیاه خواریه ! میشه گفت گیاه خواری و رژیم سخت با هم قاطی شدن ! ولی نه فقط به خاطر لاغری ! به خاطر امتحان کردن خودم ... به نظر خودم که میتونم کم کم تا چند سال ادامه بدم ! توی مهمونی ها یه کم سخت میشه اوضاع ! به نظر شما چقد طاقت میارم ؟

دوشنبه دوم شهریور 1388 |

 

شانس !

خوب از کجا بگم !؟


والا پنجشنبه همه رفتن و من تو خونه تنها موندم ! مثل بقیه آخر هفته ها ! 

کلی برنامه ریزی کردم ولی بعد 2 ساعت از رفتنشون فهمیدم که کلید خونه رو ندارم ! یعنی تا شنبه حبس تو خونه ! همین موقع هم دوستم زنگ زد و بهش گفتم که اگه میخواد بیاد خونمون ! کیسش هم بیاره که دی وی دی های لاستش رو که تو سیستمش کامل داره بشینیم ببینیم ! بعد فهمیدم که باید برم نون بگیرم چون آبگوشت رو دیگه نمیتونم با برنج بزارم جلو مهمون ! پس تصمیم گرفتم که برم نون بگیرم ! ولی بدون کلید چجوری میشه ! نون وایی هم نزدیک نبود ! خوب مجبور بودم که کله ی مبارک رو بکار بندازم ! اخرش هم به این نتیجه رسیدم که دستگیره در رو بکنم و ببرم !!!!!!!!!!!! هر چی بود بهتر از باز گذاشتن در بود ! صحنه ی جالبی بود که دستگیره درمون رو تو خیابون مثل کلید گذاشته بودم تو جیبم ! داشتیم میترکیدیم از خنده !  خلاصه بعد از این قضایا رفتیم دم خونشون و کیسش رو برداشتیم و آوردیم خونمون ! آخه سیستم خفنی داشت و میتونستیم تا صبح بازی کنیم ! سیستم من مال 6-7 سال پیشه و کانتر و وارکرفت دیگه آخرین بازی هاییه که میکشه ! واسه همون کیسش و لپتاپش رو آوردیم و همه چیز واسه یه شب خوب جور بود ! خلاصه کل شب رو نشستیم حله هوله خوردیم و لاست دیدیم و مسخره کردیم و خندیدیم ! خیلی حال داد ! شبم ساعت 4 صبح بود که خوابیدیم ! ساعت 11 بود که من بیدار شدم ! ولی پا نشدم چون خواب بود هنوز رفیقم ! یه کمی داشتم فک میکردم پیش خودم که یهو یه صدای آشنا شنیدم ! صدای بابام ! داشت میگفت صندوق رو باز کن !!!!!!!!!!!! این نمیتونه اتفاق افتاده باشه ! باید هنوز خواب باشم ! ولی اتفاق افتاده ! یه لحظه به عمق فاجعه فک کردم ! به وضعیت خونه ... به ظرفایی که تو ظرفشویی انبار شده ! به لیوانا .... به دوستم !!!!!!!!! اینو چیکارش کنم دیگه !!! خوب فک کنم تا برسن بالا 30 ثانیه فرصت دارم ! پس بهترین کاری که میتونم تو این 30 ثانیه انجام بدم اینه که لباسامونو بپوشیم ! پس جنگی دوستمو بیدار کردم و پرتش کردم تو اتاقم و در رو بستم ! خلاصه لباسامونو پوشیدیم و مامان و بابام رسیدن بالا ! اولم که دستگیره در رو دیدین ! تعجب کردن ! ولی بعدش که وضع خونه رو دیدن دستگیره رو فراموش کردن ! خلاصه اینکه گفتن چی شده گفتم نمیدونستیم قراره الان بیاید وگرنه تمیز میکردیم خونه رو ! بابام گفت : نمیدونستید ؟  گفتم آره رفیقم تو اتاقه ! یکم نیگا کرد بعد خندید و گفت اوکی ! این یه مورد رو هم سر اروپایی بودن پدر مادرم حل کردیم ! اینجا من تعدادی خوش شانسی آوردم که نام میبرم !

1- اول اینکه خودمون پسرای خوبی بودیم و کاری نکردیم ! سنگین ترین نوشیدنی که خوردیم هم دلستر بود !

2- شانس آوردیم که توی پذیرایی خوابیدیم که تونستم صدای بابامو بشنوم و وقتی میان داخل با صحنه ی 2 تا پسر که لباساشونو در آوردن و خیلی راحت خوابیدن مواجه نشن ! 

3- شانس آوردم که بابام حرف زد پایین !

4- شانس آوردم که تونستیم خودمون رو سریع جمع و جور کنیم و یکم سر دستگیره معطل شدن !

5 - شانس آوردم که پدر و مادرم اوپن مایندن و کاملا اروپایی با قضیه برخورد کردن و میخواستن دوستمم واسه نهار نگه دارن !

6 - شانس آوردم که کیس رفیقم اونجا بود و دلیل بر این بود که فقط فیلم نیگا کردیم دیشب !


ولی خلاصه با اینکه  به خیر گذشت ولی بازم حس میکنم که ضایع شدم ! 


و فک کنم دفعه ی بعدی که راه افتادن و کارشون زودتر تموم شد به خونه زنگ بزنن !

آهان یه شانس دیگه هم اوردم !

شانس آوردم مهمونم پسر بود !!!!!


جمعه سی ام مرداد 1388 |

 

w8

فعلا نمیدونم چی کار کنم ...  چی بگم ... فقط باید صبر کنم ....


چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |

 

نگران آینده ام ....

ســــــــلام !  تنظیمات بلاگم یه کمی تغییر کرده ! زیادی دراز شده بود بلاگم واسه همین 4 تا پست آخر رو تنظیم کردم که نشون بده ! راستی بیشتر بچه ها مارو از فروممون ایرانول میشناسن ! بعضی ها هم نه ! از همین بلاگ ! اگه دوستای بلاگی هم به فروممون بیان دیگه عالی میشه ! فروم خودمونییه ! بنر فروم آخر بلاگم هست ! کلی دختر و پسر تو سایتمونن همه هم سن خودمون ... حرف همو خوب میفهمیم ... اگه دنبال چند تا دوست خوب میگردید فروممون منتظرتونه ! اسم منم تو اونجا emi هست ...


خوب دیگه حالا از بحث تبلیغاتی میایم بیرون ! 

امروزم باید کله ی مبارک رو تقدیم دوستم کنم ! چون این دوستمون کار آموز آرایشگاهه ! منم که عاشق موهای کوتاهم هر روز میرم اونجا و موهام رو میزارم در اختیارش و اون هر مدلی که خواست رو موهام پیاده میکنه و فوقشم اکه گند زد کوتاه میکنه موهامو D: ! دیگه تریپ مرام اومدم واسش گفتم بیا کلم مال تو !!! خلاصه اینکه هر روز میرم اونجا و موهام رو کاملا حرفه ای درست میکنه و هم اون راضی میشه هم من !!!!

امروز اصلا حس پیچیده حرفیدن رو ندارم ! صبحی که بد شروع بشه تا شبشم بد تموم میشه ! بد هم شروع نشدا ! یه جورایی از صبح تاحالا بیکار بودم ! از بیکاری متنفرم ! الانم منتظر نتیجه ی کنکورم ! وگرنه تا الان رفته بودم سر یه کاری و لااقل خرج خودم رو در میاوردم ! دوستم یه پیشنهاد داد که بریم پیام نور و 2 تا رشته رو با هم بخونیم هم زمان ... پیشنهاد خوبی بود ! مخمم میکشه ! باور کنید ! هر کی بخواد میتونه درس خون باشه ! من فقط در حد نیازم درس میخونم ! برای معدل بالای 18 و شاگرد اولی درس نمیخونم ! ولی هیچ موقع هم شاگرد ضعیف نبودم و تو کلاس هم همیشه دوم یا سوم بودم ! تجدید هم تاحالا نیاوردما ! چون واقعا دوباره خوندن درسا تو تابستون میتونه یه کابوس باشه !  فک کنم اگه بخوام 2 تا رشته رو بخونم بتونم از پسش بر بیام ... یکیش که مدیریت IT هست 100% .... رشته ی بعدی رو دوس دارم هنر بخونم ... ولی یه رشته ی مدیریت پروژه ( یا یه اسمی تو همین مایه ها ) بود که اونم رشته ی بدرد بخوریه ... خوب همیشه رشته ای که دوس داری بخونی آیندت رو تامین نمیکنه !  آینده ی شغلی و زندگیم چیزیه که الان بیشترین نگرانی منه ... واسه ی این چیزا شاید لازمه از خیلی چیزا بگذری ... همه دوس دارن که به شغل آینده ی مورد علاقه شون برسن ... مثلا من یه شغل مدیریتی و اداری رو تو ذهنم دارم به عنوان یه شغل ایده آل آیندم ... پشت میزم نشستم ... تو خونه ی خودم ... دارم گذارشا رو از تو خونه پشت سیستمم به اداره میفرستم ...  و یه سری افکار دیگه  درباره ی زندگی آیندم که اینجا نمیشه گفت ! به این فک نمیکنم که چجوری میتونم بهش برسم ... فقط میدونم که میرسم بهش ... خودم رو از همین الان دارم پشت میز کارم در حال خوردن قهوه میبینم ! D:

من این افکار رو قبل از دیدن مستند سکرت هم داشتم و این حرفام در اثر جو زدگی اون فیلم نیست ! ولی نمیتونم بگم این فیلم تو تصمیم گیریها و خیلی جاها کمکم کرد ... 

تو هر چقد هم خوب بنویسی .... هر چقدم خوب فکر کنی ... هر چقدم روشن فکر باشی ... باید خرج خودت رو در بیاری !  میخوای با نوشتن در بیاری خرجت رو ؟ با فک کردن ؟ کتاب منتشر کنی ؟ سخنرانی کنی ؟ مشاوره ؟ نه ! اینا شغل ایده ال من نیست ...  طرز فکر من ... توانایی من تو کنترل فکرم ... نوشتن من ... اخلاقم ... اینا همش خوبه ولی نمیتونه آیندم رو تامیین کنه ! پس این تواناییام رو واسه ی زندگی شخصیم میزارم !

برای تامین آیندت باید بدویی رفیق !


سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

 

کوله باری از تجربه !

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام  ! آخ چقد دلم تنگیده بود واسه خونه ! با اینکه کل امکانات تفریحی به راه بود اونجا از قبیل ایکس باکس و ماهواره و لپتاپ و سریالای لاست و فرار از زندان و .... اوووووووه خسته شدم خلاصه خیلی بودیم ! 2 تا کارت شارژم تموم کردم ! جنبه شارژ ندارم دیگه ! الانم خودم رو بستم به تخت که دیگه اس ام اس بازیم رو کمتر کنم !

خــــــــوب ! شما چطورید ؟ بــــــــه بــــــــه !

آقا به سریال فرار از زندان (Prison Break) هم معتاد شدیم و 6 تا قسمت اولش رو دیدیم و موندیم تو خماری ! تا ببینم کدوم یکی از دوستان میگیره و منم چترش بشم !!! :D  والا قبلا یه ابزاری این بقل مقلا داشتیم که شکلک میذاشت ! ولی الان پیداش نمیکنم ! دارم میمیرم بدون این شکلکا !  مجبورم تایپ کنم ! دوستان بلاگفایی دیگه هم میزارن ولی من فک کنم فرق میکنه ابزارم باهاشون !  یه کمکی کنید دوستان بلاگفایی  ! حس میکنم نمیتونم حسمو بهتون منتقل کنم ! من شکلک میخوام ! )):

بــــــــــذگریم !

خلاصه اینکه این سفرمون هم تموم شد و با کوله باری از تجربه برگشتیم ! خیلیا مارو شناختن و ما هم خیلی ها رو شناختیــــــــــــــــم ! 

هر چی بود خوب بود ! شارژمم که کلا به باد رفت ! ولی حس میکنم که مفیدترین کاری که با شارژم کردم این 500 تومن آخرش بود !

میگم خیلی خوب میشد اگه همه چیز اونجوری که میخواستــی میشد ... حرف تکراریه ولی واقعا خوب میشدا ! بعضی موقعها تو مغزم فکرای فانتزی میچرخه ! اینکه چی میشد اگه همه چی میدونستم و تو همه ی رشته ها سر رشته داشتم و بهترین بودم ! هیچکی نمیتونه تو همه چیز بهترین باشه ! هیچ کس کامل نیست ... بعضی از رویاها شیرینن ! دوس داری هیچ موقع به واقعیت برنگردی ! تاحالا شده زامبی بشید  ؟ نمیدونم شما اسمش رو چی میذارید ولی من بهش میگم زامبی ! بعضی موقعها میبینم که یه ربعی هست که دارم کارامو معمولی انجام میدم و یا بقیه معمولی حرف میزنم ولی اصلا حواسم یه جا دیگست ! وقتی به خودم میام میبینم که همه اینکارارو من انجام دادم بدونم اینکه بهشون فکر کنم ! بدون اینکه یادم بیاد جزئیات کار رو ! معمولا بخاطر مشغولی فکر اینطوری میشه ... منم بیشتر فکرم مشغوله تا زبونم ! اینهمه هم که میبینید تو پستام پر حرفم این فکرمه که داره با شما صحبت میکنه ! تو دنیای واقعی بیشتر سعی میکنم ساکت باشم و بیشتر گوش کنم تا سخنگو باشم ! ولی سعی هم میکنم که خسته کننده هم نباشم دیگه ! همیشه سعی میکنم که تعادل رو برقرار کنم تو رفتارام ... از افراط متنفرم ! واقعا ! تو هر چیز ... تو مذهب ... سیاسی بازی ... آرایش(چه پرش موضوعی !) ... اخلاق ... همه چیز ! تفریط کمتر از افراط بده تو نظرم ! چون تفریط رو شاید از نداشتن دلیل شخصی یا نداشتن موقعیتش بعضی موقعها ایجاد بشه ولی افراط قضیش فرق میکنه !ببخشید یه لحظه شدم معلم اخلاق !  بگذریم !

حالا میخوام یه مشاوره عشقی کنم !

میدونم که همتون تاحالا رابطه داشتید با جنس مخالف .... حالا چه رابطه ی اجتماعی یا چه احساسی  ... دقیقا چی میخواستید از نفر مقابلتون ؟ اون از شما چی میخواد ؟ خیلی چیزا عالی میشد اگه میدونستید طرف مقابلتون الان چی میخواد ... الان چی تو دلشه ... چه حسی نسبت بهتون داره .... یجورایی فکرش رو بخونید ! نه همه چیزو ! فقط چیزایی که به من ربط داره ! ولی مثل فیلمای تخیلی قدیمی میمونه که فکرش رو بخوام بخونم ! ولی لازم نیست که کسی فکر کسی رو بخونه ! اگه فکرا و هر چی که تو دلمونه بریزیم بیرون واسه هم ... بدون تغییر ... دیگه لازم نیست که فکر همدیگه رو بخونیم ! خیلی عالی میشه اگه 2 طرف بتونن یه عهدی با هم ببندن که مثل یه نفر کل چیزایی که فک میکنن رازه و تو دلشون باید نیگه دارن رو به نفر مقابلشون بگن ! البته اینکارو با کسی که واقعا دوسش داری باید بکنی نه اینکه به هر کسی رازای دلتو بگی... دوستاتو دسته بندی کن ... عمیق ترین رازای دلت رو واسه بالاترین درجه ی دوستیت بگو ... تو اون درجه فقط 1 نفره ... کم کم رازای کوچیکترت رو به دوستای صمیمی و همینطوری به دوستای خوب .. معمولی ... بد هم که نداریم !

البته منظور از افکار همه ی چیزایی رو که تو مغزته رو قرار نیست بگی ! مثلا اومدیم و تو , تو روز اول آشناییت با یه نفر یهو یه فکر میزنه به سرت که الان باهاش ازدواج کردی و 2 تا بچه هم داری ! خوب افکار مسخره میان و میرن ! حسی که تو دلته باید بگی نه هر افکار گذرا رو !  خوب این قضیه ازدواج و بچه رو که از مغز شریف یه لحظه رد شد تو روز اول بگی باید منتظر کتک یا یه فحش از طرف مقابل باشی ! بعدم بای بای ! فقط احساساتی رو که خودتون میدونید چه خصوصیاتی دارن (بستگی به طرفت داره) رو بگید ! طرف مقابلتون هم به اینکار تشویق کنید ... اگه جفتتون بتونید اینکارو بکنید (صادقانه) و ببینید که هنوز هیچ اختلافی ندارید بدونید که اون طرف عشق واقعیتونه و بهترین کسی که میتونه با شما مچ (Match) بشه هست ! الکی دروغ نگید که از طرف مقابل عشق واقعی بسازید ! چون آخرش خودتون ضرر میکنید !

خیلی چیزا ساده تر از این حرفاست ! 

یه روش دیگه هم هست برای کسایی که متوجه نشدن !

فقط سعی کن دوسش داشته باشی و امیدوار باش که اونم این سعی رو بکنه !

این هم روش خوبیه ! ولی یه کم به شانس و سرنوشت و طرف مقابل بستگی داره !

کلا روش اول ایمن تر بود ! و بهتر ! هیچ چیز تو یه رابطه مهمتر از صداقت نیست ! حتی فحشی که داره از ته دلش هم میده طرف خوشاینده D: ! 

سعی هم نکنید متفاوت یا استثنایی باشید ! چون همینطوری متفاوت هستی واسه طرف مقابل که از بین اینهمه تو رو انتخاب کرده ! حالا اگه سعی هم کنی که خودتو تغییر بدی و استثنایی ... فرشته ... متفاوت ... یا یه چیزی تو این مایه ها دربیاری ... چیزی که واقعا نیستی ... بیشتر از اونچیزی که طرف خوشش اومده دور میشی ...


فقط خودت باش ... حرف دلت رو بدون ترس بزن ... خدا با توئه ...



یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 |

 

خدافیـــــــــــــــــــــــــــــــــظ !

سلام ! بازم دارم میرم مسافرت ! این یه مدته چقد زیاد میرم مسافرت ! ولی ایندفعه دارم میرم پردیس ! خونه ی خواهرم ! آخ جون ! ایکس باکس و ماهواره و لپتاپ و همه چی دارم ! مطمعنا از شمال بیشتر خوش میگذره ! دیگه معلومم نیست کی برمیگردم چون خودمم و خودم ! خودمم تکی برمیگردم هر موقعی که بخوام ! تا ببینم کی حوصلم سر میره ! دیگه اینکه خواهرم اینجاست و زیاد نیمتونم بنویسم ... آخه نمیخوام هیچکی تو خونه یا بیرون بفهمه من وبلاگ مینویسم  ...
خوب دیگه خدافیــــــــــــــــــــــــــــــــــظ !


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

 

They Dont Know About me

ســــلام !

دوباره برگشتم به خونه ... همون اتاق همون چیزا ... مــــــــــــــم .... تا پس فردا هم که قراره مهمون واسمون بیاد و باید برم آرایشگاه ... دیگه از موی بلند خسته شدم ! میخوام کوتاه کوتاهش کنم و خودمو راحت کنم !!!!

راستی تاحالا دقت کردی چرا میای اینترنت  ؟ چرا تو فروما عضو میشی ؟ چرا میای تو این جامعه ی مجازی ؟

من که خیلی بهش فک کردم ... این جامعه ی مجازی واسم شده یه تکیه گاه ... از تمام کسایی که من رو نمیشناسن ... پدر مادرت درباره اینترنت هر چقدرم بدونن بازم یه سرگرمی میدوننش ... برای بعضی ها هم سرگرمیه ... ولی واسه من نیست ... اینجا جاییه که خودم رو پیدا کردم ....  این روانشناسه امسال میره تو 2 سالگی تازه ... میدونـی ... تو این جامعه میتونی چیزایی رو پیدا کنی که اونجا گم کردی ... میتونی بلاخره حس کنی که چند نفر بهت احترام میذارن ... چند نفر خودت رو میشناسن ... چند نفر هستن که به حرفات گوش میدن ... آره تنهایی همین مشکلاتم داره ... هیچکس درست و حسابی نمیشناستت  .... از دید بقیه تو خونه بنده معتاد اینترنت یا چت شدم ! ولـــــی اینطوری نیست .... من چیزایی رو که توی خونه به دستش نیاوردم رو دارم اینجا بدست میارم ... حس احترام ... کسایی که واقعا من رو بشناسن ... مطمعنم که پدر مادرم هیچ موقع نمیدونن که من آرزوم داشتن یه گیتار الکتریک ... یا درامز .... یا حداقل یه اسکیت برد بود ... یا اینکه عاشق پارکورم ... اونا هنوز اعتقادات مذهبی من رو نمیدونن کامل ! حتی نمیدونن که چه عهدایی با خودم بستم (این رو بهتره که ندونن !)  حتی به فکرشون هم نمیرسه که من چه فکرایی تو سرم میچرخه و چه کارایی میتونم بکنم ... از نظر اونا علایق من چت ... اینترنت ... بازی و اس ام اس و ایناست !   یا اینکه هیچ موقع به فکرشون هم نمیرسه که من بتونم چنین حرفایی بزنم ! تو دنیای واقعی من ساکتم ... بیشتر فکر میکنم تا حرف بزنم ... خیلی چیزا رو میتونی با سکوت بگی ... من از دستشون ناراحت نیستم واسه این ... چون همه ی پدر مادرا اینجورین ... خوب نسلا تغییر کرده ... خیلی هم تغییر کرده ... مطمعنم بچه ی خودمم یه روزی میگه که پدر مادرم من رو درک نمیکنن ... که تمام سعیم رو میکنم که اینطوری نشه ... ولی میدونم که دنیا تغییر میکنه ... آدما تغییر میکنه ... و منم قراره خیلی از چیزا رو نتونم بفهمم بفهمم ...  این جامعه ی مجازی هر چی نداشته باشه میتونه من رو بفهمه ....  آدمای هم سن خودم هستن که همشون درداشون یکیه ... همه از یه چیز به اینجا پناه اوردن ... کسایی که من واقعی رو شناختن ... خوب معلومه که دوس دارم بیام به این جامعه ی مجازی .... درسته که مجازیه ... ولی خیلی چیزا و احساسات توش واقعین ...


واسه همینه که میگم من 2 نفرم ! من اصلی تو این دنیاست نه اونجا ! اونجا هم هست ولی خودش رو نشون نمیده ...  تاحالا شده که با خودتون صحبت کنید ؟ تودلتون ... نه بلند بلند ! میدونم که شده ! یه چیزی هست که خودمم دلیلش رو نمیدونم ! همیشه با خودم انگلیسی صحبت میکنم ! D: ! نمیدونم چرا ولی انگار اون یکیه خارجیه !  من همیشه عاشق انگلیسی بودم ...  انگلیسیم هم خوبه ... ولی هیچ کلاسی نرفتم ... همیشه تمرین میکردم با خودم ! همیشه یه دیکشنری جیبی همرام بود ! دنبال کتابای انگلیسی بودم ... تو سفرا کتابای آموزشی میبردم ... فیلما رو با 2 ا زیرنویس انگلیسی و فارسی نیگا میکردم ....  واسه همین انگلیسی رو محاوره ای یاد گرفتم نه کتابی !  تو حالت های مختلف هم حرفای مختلف میشنوم ! مثلا یه کار خوب میکنم Good Job ... یه کار خیلــــــی خوب You'r a Super Hero Man !  موقعهایی هم که گند میزنم تو جمله بندی یا سوتی میدم ... you Suck man !  میدونم مسخرس ! چون شخصیت مسخرم همون خارجیست ! D: ولی هر چی هست باعث تقویت زبان (D:) میشه و میفهمم کهاین 2 نفر با هم فرق دارن ! شایدم دیونه شدم ! نه ولی نشدم ! چون یه دیوونه هیچ موقع نمیفهمه که دیونه شده !

ولی دلیل اینا اینه که دوس دارم یکی باهام بحرفه .... یکی که کامل من رو بشناسه ... هیچکس من رو جز خودم کامل نمیشناسه .... به قول شاعر : من و خود من همیشه با همیم ! D:



دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 |

 

There is No Place Like home

ســــــــــــــــــــــــــــــــیلام  !! خوبــــــــید شما ؟ دلتون تنگ شده بود ؟ نه  ؟ خوب ولش کن !! خوبید شما ؟ من که داشتم میمردم بدون اینترنت ! خلاصه اینکه ما هم این آخر هفته رو رفتیم شمال و کلی اتفاق و خاطره و موضوع دارم که میگم !

میگم خیلی باحاله که آدم از تهران به مقصد شمال ساعت 9 شب را بیوفته و 9 صبح برسه ! از اونورم 9 را بیوفته و 6 صبح برسه !!! نمیدونم چرا این پدر جان اصلا پاش رو گاز نمیره ! فک کنم داده پدال گاز رو برداشتنش جاش رکاب گذاشتن ! خلاصه اینکه تو این 1 هفته داشتیم اس ام اس بازی و کار میکردیم ! کار ؟ .... بله کار ! به هر کی میگم که داریم شمال خونه میسازیم میگه دمتون گرم بابا ! ویلا داره شمال ! عشق و حال ! فکرم میکنه آخر هفته میریم شمال روی کارگرا نظارت داشته باشیم ! ولی بابام به منم رحم نمیکنه ! یه بیل میده دستم و میگه بکَن ! (زمین رو بکَن ! ) بنده هم که نه راه پس دارم نه پیش مجبورم برای ادامه بقا کار کنم ! خلاصه اینکه خوش که نگذشت هیچی ... هم شدم ! (خسته) ولی بازم یه چند تا اتفاق باحال افتاد که جالب بودن و گفتم بیام تعریف کنم واستون !

خلاصه اینکه تو یه روز آفتابی داشتم تو جنگلهای سرسبز خطه های شمال قدم میزدم که وجدانا هم منظره های خفنی داشت ... بعد از مدتی گشت و گذار تصمیم به برگشت گرفتم ... موقع یه برگشت دیدم یک عدد گاو نر سیاه عصبانی با شاخ هایی اندازه گوزن تو راهم وایساده و مثل اینکه قصد کنار رفتن هم نداره ! میتونستم دور بزنم ولی راهم دور میشد ... پس تصمیم گرفتم که کم نیارم ! یه اخم کردم و تو چشاش زل زدم و آروم رفتم جلو ! اون هم چشم تو چشمم انداخته بود ... معمولا طبق اون چیزایی که تو فیلما دیدم باید بعد چند دیقه چش تو چش انداختن کم میاورد و میرفت ولی مثل اینکه این یه کمی سر سخت تر بود ! 5 دیقه گذشت ... 10 دیقه ... مثل اینکه فهمیده بود کل کله چشش رو از من بر نمیداشت ! خلاصه اینکه بلاخره یه قدم برداشتم جلو ... اکرا بودم که دیدم یه قدم دیگه هم اومد جلو ! گفتم فقط یه قونم فهمید و یه قدم اومد جلو ! اآآ ! این باید الان کم میاورد ! من تو همین فدم دیگه بیای جلو ... اومد جلوتر ! گفتم خیلی خوب من باختم ! و با سرعتی که تو هیچ فیلمی ندیدید از اون منطقه دور شدم و پیچیدم و کل منطقه رو دور زدم ... میتونستم صدای نیش خندش رو بشنوم ! ولی نباید اینطوری میشد ! فکر کنم این تکنیک چش تو چش فقط مال ببر و پلنگ و اینا جواب میده نه مال این گاوه ! به شما هم پیشنهاد میکنم که با یه گاو خر کل کل نکینید !  خلاصه یه نتیجه ی اخلاقی داشت این داستان : پسر اونی که میبینی طرف چش تو چش میندازه و حیونه راشو میکشه میره مال فیلماست تو جو نگیرتت ! 


تو این یه مدت داشتم میمردم از بی وبلاگی ! بعضی موقع ها به سرم میزد و با گوشیم مینوشتم ولی خیلی طول میکشید و سختم بود ! خلاصه اینکه تو این سفرم تنها بودم ! واسه همین کلی با خودم فکر کردم و کلی تجربه از این سفر بدست آوردم ... خیلی چیزا رو آدم میتونه فقط با فک کردن بفهمه ! خِــــــــــــــیلی چیزا !

اینکه چقد ما شبیه همیم ! اینکه دقیقا نفر مقابل هم داره به چیزایی که من فک میکنم فک میکنه ولی هیچکدوم به روی خودمون نمیاریم ! اینکه چرا اینهمه باید بترسیم از چیزی که تو دلمونه بگیم ؟ اینکه بعضی موقعها باید بیخیال همه چیزا بشی ... اینکه میتونی با خیلیا مثل یه دوست باشی و به افکارتم بگی نـــــــــه !اینکه هنوز وقتشه یا نه ...و اینکه ریسکه کارت یا نه ! بعضی موقعها فک میکنی کاری که میکنی درسته ... فک میکنی میتونی همه رو نجات بدی ! کار همه رو را بندازی .... یه نیگا به خودت میندازی و میبینی کار خودت هنوز گیره ! 

حرفام نامفهومه ؟ برای خودم که نیست ... شاید برای بعضی ها هم نباشه ...


دیگه خلاصه اینکه یه تصادف خفن هم دیدیم تو جاده که واسه همون چند ساعتی هم تو ترافیک بودیم ! ترافیک هم تو قسمتی بود که موبایلم آنتن نمیداد و یه یکی 2 ساعتی بدون اس ام اس بازی موندیم و بعد که در اومدیم باتری موبایلم تموم شد ! اااه ! گند بزنم این شانس رو ! حدود 1 ساعتی هم پیاده روی ساعت 3 تو ترافیکی که ساعتی 1 متر میره جلو زیاد به آدم امید نمیده !دخلاصه اینکه وقتی برگشتم خونه تو اتاقم که اومدم با دقت و حلقه ی اشکی که تو چشام حلقه زده بود نیگا کردم  ... پوسترا .... کامپیوترم ... نیزم که بالای تختمه . مجسمه ها ... تخـــــــــــــــــــــــــــــــــتم ! وای چقد دوسشون دارم ! اینجا بود که به شعر شاعر Breaking Benjamin ایمان آوردم که میفرماید : There is no Place Like .... HOMMMMMME


یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |

 

I love This Song

اینجا ایرانه یه گربه هفت هزارساله
که زنده‌ست تاوقتی که نفت خام داره
اینجا چهارفصله، ولی تو دل مردمش فقط برف زمستون و سرما جا داره
اینجا آیینه تو رو به تو نشون نمیدن
ببین گربه منو به کجا کشونده میگم
مردم همه توی رویاهاشون قدم می‌زنن
تقدیرو واسه همدیگه رقم می‌زنن
اینجا چوبه داره تنبیه انحراف
واژه تظاهر معنی احترام
اینجا آبرو سی دی تو دسته بچته
چیزی که دستتو بگیره دست حسرت
اینجا دین من توجیه کثافت کاریه منه
تو یه مجرمیو حکم اسارت دادی به تنت


چی دوست داری بشنوی از این بشر
خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم ؟؟
اینجا صف اول نماز پست و مقام
علم و تجربه رو از بین برده روابط
اینجا ریش بذار یقه ببند کارت رو غلتک
خنجرو غلاف کن واردشو تو مهلکه
اینجاگفتن حقیقتم جواز نداره
اونقدر مشکل داری که واست حواس نذاره
اینجا بچه ی 10ساله قمه به دست
مرض غربزدگیه زده به نسله
اینجا خاک اجداد منه ایران من
داره هر روز بازم میشه ویرانه تر
چرا عادت داری بالاسرت شلاق باشه؟
وقتی ستاره‌ای نداری تو شبهات آره
بنویس با خون مردم بی ستاره
بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره
بنویس عاقبت ماها در به درییه


اینجا ایرانه گربه‌ی قلب زمینه
اینجا زندگی نمی‌کنن نفس می‌کشن
طعم خون برادرو از هوس می‌چشن
اینجا مادربزرگامون قصه نمیگن
آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن
اینجا منتو به تلاش ترجیح میدن
سر صندلی تو مترو هم درگیر میشن
اینجا گوش‌های مردم شعار پرستن
به هم میگن پیدا نمی‌کنی تو هارتر از من
آخه تفریح سالم جوونا سیگاریه
دخترو زمین زدن از روی بیکاریه
اینجا ایرانه و از بالا خشگله همین
توش که بیای یه چیزایی هست مشکله نگی

ش
اینجا جای بحثای سیاسی فقط تو تاکسیه
مهندس مملکتم پشت دخل واکسیه
اینجا نابغه‌هامون همشون بورسیه تو غربن
نخوانم برن مجبورن راضی بشن قلبن
اینجا هرکی به خودش می‌گیره ژست سرباز
حتی پرنده‌ها هم ندارن حس پرواز
اینجا واسه خودش داره هر کی قبله‌ای
کسی فکر تو نیست تا وقتی زنده‌ای
کناره هر راه راست هزار تا بیراهه هستش
آینده ای نداری چون ایران بیمار نسلش
‌تا بخوای بجنبی پشتیا زیرت می‌کنن
خیلی راحت سختیا پیرت می‌کنن
چشمای منه بازم میشه از غم خیس
قلمو میندازم زبانی تو دستم نیست
فقط با رفتن راه میشه به جایی رسید
اینجا واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست
اینجا خاک اجداد منه ایران من
داره هر روز بازم میشه ویرانه‌تر
چرا عادت داری بالاسرت شلاق باشه؟
وقتی ستاره‌ای نداری تو شبهات آره
بنویس با خون مردم بی ستاره
بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره
بنویس عاقبت ماها در به درییه
اینجا ایرانه گربه‌ی قلب زمینه


بهرام - اینجا ایرانه ...


نمیدونم چرا ولی خیلی با این آهنگ حال میکنم !

بای تا بعد سفر ...


چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 |

 

Good Bye

سلامممممم ! به همه ی گایز و بر و بکس !
یه خبر دارم ! دارم میرم مسافرت ! آره بلاخره از ایین خونه دارم میزنم بیرون ! داریم میریم شمال ! به به ! معلوم نیست چقد بمونم  ... ممکنه 2 یا 3 روز ... 1 هفته ... 10 روز ! هیچی معلوم نیست ! ولی هر چقد هست نمیدونم بدون بلاگم و اینترنت میتونم زنده بمونم یا نه ! دلم واسه همتون تنگ میشه ! خلاصه اینکه اینجا الان شلوغ پلوغه و همه دارن وسایلشون رو جمع میکنن و من نشستم بلاگ مینویسم !!!!!!  خوب دیگه منم باید برم وسایلم رو بجمم ! براتون سوغاتی لواشک میارم ! برای دوستان شمالی هم سوغاتی تهران دوده و گرد و غبار میبرم ! :D !  خوب دیگه من میرم ! یادتون نره ماروهاااااا !!!! بای بای !


چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 |

 

معتاد !

سلام ! چطورین ؟

شرمنده دیگه کمتر مطلب مینویسم ! اونطوری نیگا نکنید خوب معتاد شدم دیگه ! معتاد لاست ! اوقات بیکاری به جای بلاگ نوشتن تو اوقات بیکاری میشینم لاست نیگا میکنم ! لا مصب حالا حالا ها هم که تموم نمیشه !!!!

ولی دارم هر چه سریع تر تمومش میکنم که بیام به بلاگم برسم ! فعلا هم که فکرم مشغول لاسته و مطلب جدیدی به ذهنم نمیرسه ! D:! آخ آرشام مرض داشتی به من بیجنبه لاست دادی ؟!!!

این اینترنتمم که اشکم رو در آورده ! بعد از اینکه مودم ای دی اس ال رو کندم و مودم خودم رو وصل کردم مشکل واسش پیش اومده و بعضی موقعها که کانکت میشم یهو مودم رو نمیشماسه دیگه ! لق هم وصلش نکردم ! خلاصه اینکه خیلی اوضاع اینترنتم قاراشمیشه و به زور میتونم با کسی چت کنم ! از همین جا از تمامی کسانی که پی ام میدن و جواب نمیدم معذرت میخوام چون اونموقع که جواب نمیدم دی سی شدم دیگه !!!



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

 

The Lost !

سیلام سیلام ! امروز هم مثل بقیه روزا آسمون آبی بود ! آفتاب میزد ! گرم بود ! و من هم پشت سیستمم بودم ! مثل همیشه ! D:

آقا این سریال لاست چقد مد شده الان ! منم که میدونم خیلی عقبم از مد ولی دیگه سعی کردم از همین امروز شروع کنم به دیدن سریال لاست ! جالب اینجاست که همشون رو یجا و مجانی دارم از دوستم میگیرم ! یعنی حقیقتا همیشه اینجوری بود ! D: من خیلی فیلم دی وی دی دیدم ! میلیونها ! ولی نمیدونم چرا تاحالا 1 دی وی دی هم نخریدم ! D: یعنی هی از این دوستم دی وی دی میگرفتم میدادم به اونیکی و اونیکی دوستم هم که دی وی دیاشو میخواست این یکی دی وی دی هارو میدادم بهش و میگفتم برو حال کن فیلمای جدید دستت اومد D: اینطوری هر 3 طرف معامله خوشحال میشدن و من هم اونوسط انگار بهم تیتاب دادن D:خلاصه اینکه رفیقم هم خودش نمیدونه که من چجوری اینکارو میکنم و اینهمه دی وی دی های مجانی میاد دستم ! D: مخصوصا لاست که همه میخوان به آدم بفروشنش ! لامصب کلی هم هست دیگه مشتی میره تو پاچت ! D: خلاصه اینکه ما رفتیم واسه اعتیاد لاست ! D: فردا مارو لب جوب دیدین یا زیر چشامون سیاه بود تعجب نکنید ! D:چون شنیدم بدجوری اعتیاد داره !


D:



یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

 

About Eli

سلام ! خوبید شما  ؟

آقا چه فیلم درامیه این درباره الی ... ! البته تماشا گر پسند نیست آخرش ولی اصل درامی قضیه همین جاست ! واقعا بازیگراش باحال و با حس بازی میکردن ... فیلم برداری فیلم هم که همش دوربین رو دست بود ولی خیلی حرفه ای و طبیعی هیجان میداد به صحنه ها .... گارکردانیش که به نظرم بهترین کارگردانی فیلم ایرانی رو داشت !

البته من فیلم ایرانی رو زیاد نیگا نمیکنم ولی این فیلم رو که به دعوت دوستان رفتیم دیدیم رو پسندیدم ! نه کل فیلم رو ... ولی بازیگریش ... موسیقی که اصلا نداشت فیلم ! این قدرت کارگردان رو نشون میده که میتونه بدون موسیقی چنین جوی رو بده به بیننده ! البته نبود موسیقی هم خودش جو دهندست ! یه جورایی فیلم رو تو حالت واقعی نیگه میداره ! خلاصه اینکه از دادن پول بلیط راضیم ! بهتون پیشنهاد میکنم یا این فیلم رو با خانواده ببینید یا تکی ! چون با رفقا جوش کمتره و بیشتر دوس دارید تیکه بندازید و بخندید که سر این فیلم اصلا از این جور کارا برنمیداره ! راستی این فیلم م سیمرغ بلورین برده هم خرس نقره ای هم چندتا جک و جونور دیگه ! :D ! اینا رو هم بیشترش رو سر با حس بازی کردن بازیگراش داره !

خلاصه شبمون رو با یه فیلم درام گذروندیم و الان حال پست دادن هم نداشتم ولی دلم نیومد تنهاتون بزارم ! گفتم شما که یه دستتون رو گذاشتید زیر چونتون و دارید با بی میلی سایتا رو چک میکنید یهو میبینید آپ شدم ذوق میکنید ! D:


شب خوش !


شنبه دهم مرداد 1388 |

 

بحث داغ داغ !

سلام به همگی ! از اونجا که بحث خیلی گرم گرفت بقیه بحث رو تو همون نظرا ادامه میدیم ! D: ! هر کی هم که خواست اونجا به ما ملحق شه ! پستا رو میزارم واسه شرح حال و حرفای خودم ! D: ! تو نظرا منتظرتونم !


شنبه دهم مرداد 1388 |

 

چرا ؟ 2

خوب ! خوبید شما ؟ چه کارا میکنید همه سلامتید ؟

بعضیا گفتن چرا تو آپات عکس نمیزاری خوب بیا اینم عکس بچگیام !



خوب حالا خوبه  ؟

دلیل اصلیش اینه که من مطالبم رو بیشترش رو آفلاین مینویسم !

خوب حالا مطلبمون رو ادامه میدیم که درباره روابط دختر و پسر تو ایران بود :

خوب اصلش قرار بود فقط درباره روابط دختر و پسر باشه بحث ولی کم کم کشیده شد به حقوق زنان تو ایران ...خوب کلمه هایی که تو "" می نویسم مال نظر مریم هست که لطف کرد و نظر داد ...

"کی گفته شما جنس برتر هستین!!!!!" خوب این رو کسی نگفته ! یعنی نبایدم بگن ! بگن که خود شما هم میریزید تو خیابون ! خیلی چیزا هستن که نباید بگن ! آدم وقتی موقعیت رو میبینه دیگه احتیاج به گفتن کسی نداره ! منم چون پسرم این حرف رو نمیزنم ! چون خوشحال هم نیستم از این موقعیت ...

"خب زن زنه مرد هم مرده وقتی این دوتا بخوان مرز هارو بشکنن این مسائل هم بوجود میاد" این همون چیزیه که من قبول ندارم ... زن زنه ... مرد هم مرد ... این یعنی تبعیض جنسی ...  شکستن مرزها ... خوب چرا اصلا باید مرزها رو بذاریم ؟ خوب معلومه برای پاکی .. عزت نفس ... و اینا ... ولی همه میدونیم که هر چیزی رو که واسمون محدود کنن و مرز بزارن بیشتر تشنه میشیم که بخوایم بریم اونور مرز ... که شاهدشم هستیم که واسه همین میگن ایرانیا بی جنبن ! خوب ایرانیا بی جنبه به دنیا نیومدن که ! هر کسی که محدود بشه دوس داره به هر طریقی و از هر کنار گوشه ای لایی بکشه و از محدودیت خارج شه ...  مساله ما هم همینه ... نمیخوام مسائل رو سیاسی کنم چون قبلا هم گفتم که از سیاست متنفرم ... ولی متاسفانه تو ایران همه چیز با سیاست قاطی شده ... همه چیز با مذهب قاطی شده ... الان این چیزایی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم مربوط به فرهنگه نه سیاست ! ولی چیزی رو متاسفانه نمیشه جدا کرد ! همیشه با هم قاطی شدن و باز هم میدونم که میشه ! 

"لی اگه هر کسی وظیفه خودشو تو جامعه بر اساس جنسیتش بدونه میفهمه که در حق کسی ظلم نمیشه. بلکه ما هستیم که زیاده خواهیم."  این زیاده خواهی نیست ! این حق شماست ! نمیدونم چرا من باید بیام اینهمه مطلب بنویسم درباره حق شما در حالی که خود شما نمیخواید ! حق یک به یک واقعا زیاده خواهیه ؟ حقوق مساوی داشتن با یک مرد برای شما زیاده خواهی تعریف شده  ؟ خوب این تعریف اشتباهه از نظر من ... امامی این حرف ها هم نظر منه ! اصلا این وبلاگ رو واسه همین زدم ! چیزی که میگم قرار نیست که همیشه درست باشه ! مثلا تو قضیه ی دیه یه کم فکر کردم منظقی به نظر دومد ولی اگه این قانون واسه مردای متاهل فقط بود بیشتر منطقی بود ! چون واقعا یه پسر مجرد (16-17 ساله ) نقشش تو خونه معمولا.... هم اندازه دخترا تو خونه هست (تو همون سن )

خیلی خوب نوشته بودی مریم جان ... ممنونم که نظر دادی و بدون که من فقط دارم فکرا و چیزایی که تو سرمه میگم و مغز ما هم که با هم تله پاتی نداره ! تو بعضی چیزا با هم هم عقیده نیستیم ! و تو خیلی مواقع هم هستیم !  خیلی خوبه که بحث بشه درباره این چیزا ! البته باید بگم که من آدم قفلی هستم و همیشه خوراکمه که یه بحثی داشته باشیم ! D: واسه همین اینقد طولانی کردم این پست رو ! D: ! منتظر نظراتون هستم ... حتی اگه خیلی ساده ... یا مخالف باشه ! D: ! اتفاقا من از نظرای ساده خیلی خوشم میاد و عاشق نظرای مخالفم ! D:! ==== > قفل ! 

حالا هم یه جک میگم که یه کمی خنک شید تو این هوا !


تركه ده هزار تومن تو جيبش بوده  مي‌خواسته بره عرق بگيره.  تو راه نيرو انتظامي رو ميبينه، پولا روپرت ميكنه تو جوب!



شنبه دهم مرداد 1388 |

 

چرا ؟

سلام ! یه حموم درست و حسابی چه میچسبه ! فقط بدیش اینه که دیگه حال و حوصله 3 ساعت سیخ کردن و خشک کردن و ویو کشیدن موها رو نداری ! چون فردا هم قراره دوباره بری حموم و روز از نو و روزی از نو ! منم سعی کردم که با اینکه موهام کوتاهه فعلا همون امو بزنم تا یه کم هوا خنک شه و مجبور نشم هر روز برم حموم !

یه سوژه به فکرم خورد ! روابط دختر و پسرا ! اونم تو ایران ! پست طولانیی میشه و ادامه دار ! و پر بحث !

خوب همون جور که همه میدونید روابط دختر و پسرا تو ایران در حدیه که میتونیم به راحتی درجه ی افتضاح رو بهش بدیم ! هیچ موقع رابطه 1 به 1 و مساوی نیست ! البته همه ی اینا هم واسه خودش دلیل داره و کسی مقصر نیست ... تو ایران پسر همیشه دنبال دختراست و دخترا کم تر ! این آمار رو میتونید تو چت روما و سایتای همسر یابی ببینید که درصد پسرایی که دارن در به در دنبال دختر میگردن با دخترا ( که هیچوقت نمیگردن ! پیدا میشن ! )رو با هم مقایسه کنید ! خوب معلومه نمیگردن چون با این وضعیت هیچ دختری نمیاد اعتماد کنه به کسایی که بهش پیشنهاد میدن ! چون چیزایی که باید پای دوستی بدن سنگین تره ... یه پسر تو دوستی با یه دختر چیز مهمی رو از دست نمیده (شاید یه چیزایی هم بدست بیاره ! ) ... ولی دختر خیلی چیزاش رو میتونه از دست بده که تو ایران بهش اهمیت میدن و میتونه رو آیندش تاثییر بذاره ! واسه همینه که دخترا همیشه محتاط تر رفتار میکنن .... خوب این یکی از دلایل یک به یک نبودنه روابطه ... واسه پسرا هم که همیشه بهش تلقین شده که جنس برتره ... خوب شهادت یه مرد اندازه 2 تا زنه ... دیه ی یه زن نصف مرد هست و دیه ی چیز مرد 2/3 دیه ی یه مرد ! وقتی اینقدر دارن کوچیک میکنن جنس مخالف رو واسه ما ما هم حس میکنیم که جنس برتریم ! چرا حس نکنیم !؟ متاسفانه خیلی از دخترا و زنا هستن که هنوزم نفهمیدن قضیه رو ! مثلا چند روز پیش تو یه روزنامه خوندم که یه زنی داشت دلیل میاورد که حقوق زنا کامله تو ایران ! دلیلاش هم این بود : خوب میگن که دیه ی زن تو ایران نصف مرده ! خوب من که میمیرم ... دیه ام چه 2 میلیون باشه چه 200 میلیون دیگه چیش به من میرسه ! پس این چیزی نیست که بخوایم بگیم حقم رو دارن زیر پا میزارن ! (منطق رو داشتین ؟ ) یا مثلا قضیه شهادت دادن درسته که ما شهادتمون نصف مردها ارزش داره ولی تو زمان تولد یه بچه شهادت ما بیشتر از یه مرد ارزش داره ! !!!!!!!!    که تو این یه مورد هم چون مردا نیستن شهادتشون بیشتر ارزش نداره !  حالا شما حساب کنید سالی چند صدم درصد از زنا میخوان درباره زمان تولد بچشون شهادت بدن !  بعد از خوندن این روزنامه کلی خندیدم ... ولی تو خندم کلی غم بود که چرا ؟ همین .... واقعا چرا  ؟ چرا باید اینطوری باشه ؟ تقصییر ماست ؟ تقصیر اونه ؟ تقصییر امریکاست ؟ تقصییر دنیاست ؟ واقعا نا امید شدم که چنین چیزی رو خوندم .... فهمیدم که هنوز هم چنین آدمایی وجود داره که .... بگذریم . اینا فقط 2 تا از مواردی بود که شایدم زیاد باهاش سر وکار نداشته باشید ولی چیزایی رو که سر و کار دارید باهاش رو خودتون بهتر میدونید که چیان ! حالا به نظرتون ما جنس برتر نیستیم ؟ تقصییر ماست که باید به خودمون بگیم جنس برتر ؟ حرف خیلی زیاده واسه گفتن ! همه رو تو یه پست نمیگم ... فعلا نظراتتون رو بگید درباره این پست تا من هم یه استراحتی بکنم ! 


جمعه نهم مرداد 1388 |

 

روز پر هیجان !

سلام ! چطورید همگی ! من که سرحالم ! چون اول صبحی که بیدار شدم کلی ورزش صبحگاهی پانکی کردم D: !

این یک نوع ورزش صبحگاهیه که با آهنگ راک و متال انجام میشه و تا میتونی خودتو میکوبونی به در و دیوار و تخلیه انرژی میکنی D: ! منم الان کلی انرژی اضافم رو تخلیه کردم و سرحالم D: !

دیشب یه پست گذاشتم درباره ی یه ویروس که به سیستمم حمله کرده بود ! که بعد 1 ساعت پاک شد ... شاید بعضیا دیده بودینش .... خودم پاکش کردم ! آخه اونقد ساده بود از بین بردنش که دیدم ارزش یه پست رو نداره D: ! با یه ویندوز عوض کردن و پاک کردن فایلهای اوتوران بدون دابل کلیک کردن رو درایوا همه چیز درست شد ! فقط تنها چیزی که این وسط ضرر دیدم حافظه ی مرورگر و بوکمارکام بود  ): . بازم خودم ! این آنتی ویروس بی عرضه که فقط پردازش میخوره و میخوابه ! خودم باید دستی و با چوب و چماق برم به جنگ ویروسا D: !

تنهایی هم عالمی داره ها .... اگه uaral گوش ندادید و میخواید گوش بدید حتما تو تنهایی گوش بدید ...

خواهرم هم عاشق uaral شده ! اون اصلا خارجی گوش نمیده ولی این اصلا زبونش زبون موسیقیه ... نه زبون دیگه ای ... منم زیاد موسیقی حالیم نیست ! فقط تا حدی میدونم که میتونم حس خواننده و معنی این موسیقی ها رو حس کنم .... همین ! این آهنگا مثل شمشیر 2 لبه میمونه ! چون آهنگ غمناک و آرومی داره هم میتونه ناراحتت کنه هم میتونه آرومت کنه ... بستگی داره تو چه حسی باشی که بخوای گوشش بدی ..

بعد از اونهمه آهنگای پر انرژی راک و متال اول صبحی این برای استراحت مغز عالیه !

خلاصه اینکه دیرو یه چندتا از دوستام رو دعوت کردم که بیان خونمون ... ولی کم کم دارم پشیمون میشم و نمیخوام این تنهایی و آرامش رو بشکونم ! چون میدونم که اونا بیان هر کدوم رو باید از دم یه دستگاه الکتریکی بکشم کنار ! بعضی موقعها هم که (به عنوان شوخی) تو جیبشون گلدون یا وسایل به چه گندگی پیدا میکنم ! D: ! نمیدونم چقدر مهارت دارن ولی منم خوب میتونم کنترلشون کنم که به خونه آسیبی نرسه ! تنها چیزی که میدونم اینه که اگه بیان اینجا شلوغ پلوغ میشه و سروصدا و آهنگ و  ... کلا جو عوض میشه .... هم خوبه هم بد ... تا ببینم چی میشه ... شما هم خواستی بیای دعوتی D: !





جمعه نهم مرداد 1388 |

 


پروفایلم رو جدا نوشتم ... پس اینجا رو زیاد شلوغ نمی
اینا دل نوشتست .... لحن و نوشتار ساده ای داره ... واسه دل خودمم مینوسم ... از هر چیزی که تو فکرم باشه ... چه غمگین ... چه شاد ... چه بی معنی ... چه مفهومی !

راستی تاحالا دیدید که شرایط چقد میتونه روتون تاثییر بذاره ؟ تو اخلاقتون ... رفتارتون .. ؟
پس فک نکن که همیشه اینقد خوب میمونی ....

emino_satrap@yahoo.com

 

 

 

شهریور 1389
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388

 

مرگ من
امانتی ...
خواب عجیب ...
آخرین دانشجو ...
^^-_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ -^^
یه آدم بزرگ ...
حمزه ی دانشجو !
کافر نامه (شریعتی)
ّباگ !

 

سلام خدا جون !
کلبه دوستانه ...
خانم کاولیتز
I'm you & you're me !
محمد !
فرناز !
عروسک خدا
نگهبان شهر سفید
تارا !
عبور با فرغون !
دختری با جریان 666 ولت !

 

پروفایل من ...

 

RSS 2.0
وبسایت و فروم برو بچه های ایران ول